دلم گرفته


 

 

دلم گرفته از این قلبـــــــها که از چوب است

از این زمانه که خوبی همیشه مصلوب است



" چه روزگار غریبی چه روزگار بدی "

به حکم عقل دچاریم و عشق مغلوب است



چگونه شاد بمانم در این غروبی که. . .  

نگاهها همــــه مانند ابر مرطوب است



ستاره های صمیمی! در این فضای سیاه

چقدر نور شما ،نور مطلــــــوب است! 



دلم گرفته از این دوزخی که تکراری است

فقط کنار تو ای خوب ، زندگی خوب است

 

 

« معصومه بابکی »

 

 

/**/

در کنار رودخانه

 

دلم گرفته

 

در کنار رودخانه می پلکد


سنگ پشت پیر

روز ، روز آفتابی است

صحنه ی آییش گرم است

سنگ پشت پیر در دامان گرم آفتابش می لمد،

آسوده می خوابد

در کنار رودخانه


در کنار رودخانه من فقط هستم

خسته ی درد تمنا ،

چشم در راه آفتابم را

چشم من اما

لحظه ای او را نمی یابد


آفتاب من

روی پوشیده است از من در میان آبهای دور

آفتابی گشته بر من هر چه از هر جا

از درنگ من ،

یا شتاب من ،

آفتابی نیست تنها آفتاب من

در کنار رودخانه



« نیما یوشیج »

 

ببار بـــــاران

goth_girl_in_rain_with_violin.gif

ببار باران که دلتنگم . . . مثالِ مرده بی رنگم
ببار باران کمی آرام . . . 
که پاییز هم صدایم شد
که دلتنگی وتنهایی رفیق باوفایم شد
ببار باران . . .
بزن برشیشه ی قلبم بکوب این شیشه را بشکن
که درد کمتری دارد اگر با دستِ تو باشد
ببار باران . . . . . 
که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم ازیادش
ببار باران . . . درخت وبرگ خوابیدن
آقاقی . . . یاس وحشی . . . کوچه ها روزهاست خشکیدن
ببار باران . . . جماعت عشق را کشتن
کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن . . .
ولی باران تو با من بی وفایی. . . . . . 
تو هم تا خانه ی همسایه می باری و تا من. . . . 
می شوی یک ابرتوخالی
ببار باران . . . . . . . . 
ببار باران . . . . . . . . . . . . . . . . . . که تنهایم


سیاه بخت

saharr.jpg

                             

                                            وقتیکه دست تقـــــــــدیر بخـــت مرا رقم زد

 

                                              تصویر تلخـــــی از عشق برگیسوان غم زد

 

                                         وقتی که خواست ان شب بخـــت مرا نویسد

 

                                           دستی غریبــــــــه آرام بر شـادیم قلـــم زد

 

                                           آنگه که دست تقدیر از ترس لــــرزه افتاد

 

                                         دستش به جوهــــر خورد بخت مرا بهم زد

 

                                        جوهر روان شـــد  ،آری بر جای جای دفتر

 

                                         بخت سیــــــاه من را اینگــــونه او رقم زد

 

 

 

آن روز کــه بــر مــی گــردی..



هــمــه چــیــز را فــروخــتــم جــز آن صــنــدلــی

کــه جــایِ تــو بــود!

شــایــد آن روز کــه بــر مــی گــردی،

خــســتــه بــاشــی..


خسته ام



زندگی تلخ ترین خــــــــواب من است!!!


خسته ام . . .  خستـــــــــه از این خواب بلند



حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟


حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟
با تو ام ! با تو ! خدایا! بزنم یا نزنم ؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... »

چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است :
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم :
بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

 

قیصر امین پور


خلقت زن

وقتی که خداوند ، جهان را و خورشید و ماه و ستارگان را و تپه ها و کوه ها و جنگل ها و بالاخره مرد را آفرید ، به خلقت زن پرداخت .

او گردی ماه ، پیــچ و تاب خزندگان ، پیچش پیچک ها ، لــرزش و ارتعاش علف ها ، سستی نی ها و لطــافت گل ها ، سبکی برگ ها و تندی نگاه آهوان ، روشنی اشعه ی خورشید ، اشک ابرهای تیره ، ناپایداری باد ، جبن خرگوش ، غرور طاووس ، نرمی کرک ، سختی الماس ، شیرینی عســل ، درندگی ببر ، گــرمای آتش ، ســـردی برف ، پرگویی زاغ و صدای کبوتر را یک جا ترکیب کرد و از آن « زن » را آفرید و او را به « مرد » داد. روزگــار مرد ، سرشار از خوشبــــختی شد ، زیرا که اکنون او کسی را داشت که لذت هایش را با او تقسیم کند .

با این همه پس از مدتی ، رو به درگاه خداوند آورد و گفت :

خداوندا ! این موجودی که به من عطـــا کردی ، زندگی مرا تــــیره و تار کرده است ، همیشه وراجی می کند ، تحمل مرا به آخر رسانیده ، هرگز مرا تنها نمی گذارد ، توجه دائمی می خواهد ، بی جهت فریاد می کشد ، و همچنین تنبل است .

من آمده ام او را پس دهم ، من با او نمی توانم زندگی کنم .

خداوند او را پس گرفت و اما هشت روز بعد ، مرد به درگاه خداوند آمد و گفت : خداوندا ! از وقتی که زن رفته ، زندگی من پوچ شده است و من ، خالی از زندگی ام ، من به یاد می آورم که چگونه با من می رقصید و زندگی را لبریز از لذت می کرد ، به خاطــر می آورم که چگونه او بر من می آویــخت ، وقتی خورشـــید غروب می کرد و وقتی اطراف مرا فرا می گرفت ، چقدر زندگی من ، راحت و شیرین بود .

خداوند دوبـاره زن را به او پس داد. اما بعد از یکماه دوباره مرد به خدا روی آورد و گفت :

خدای من ! من قـادر به درک او نیستم ، ولی این را می دانم که زن بیشـتر از آن که سبب خوشبختی من باشد ، سبب رنج و آزار من است !

خداوند پاسخ داد : به راه خود رو و آنچه نیک است انجام بده .

مرد اعتراض کنان گفت : اما من نمی توانم با او زندگی کنم .

و خداوند گفت : و نمیتوانی بدون او زندگی کنی .


« از کتاب معجزه صمیمیت »


 

دوست داشتن ،برتر از عشق


دوست داشتـــن نم نم باران است ، که کم کم می آید و به درازا می بارد . چه زیباسـت اگر همـواره اینگونه بباریم و ابر همیشه بهارآسمان محبت باشیم .« محمدجواد انتظاری »

 

همگان از عشـــــق های تصنــعی و دروغین سخت متنفرند، مگر آنان که فضایل انسانی را ترک و به خصایل حیوانی روی آورده اند . مرحوم دکتر علی شریعتـــی با توجه به بعضــــی دیدگـــاه هایش ، در خصـــوص مسائل مختلف اجتمـــاعی ، با قلمی زیبـا ، عشــــق های آلوده و تهــــی را ، بسیار مـــذمت کرده و تفاوت عشــــق های کاذب ( دروغین ) و حقیقی را در مقاله ای تحت عنوان : « دوست داشتن از عشق برتر است » ، آورده است:

 

... دوست داشتن از عشـــــق برتر است. عشـق یک جوشــش کور است و پیوندی از سرنابینـــــایی ، اما دوست داشتن پیونــــدی خودآگاه و از روی بصیــرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریـــزه آب می خورد و هرچه از غـــریزه سرزند، بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلـــــوع می کند و تا هر جـــــا که یک روح ارتقـــــا دارد ، دوست داشتن نیز همــگام با آن ، اوج می یابد .

عشق در غالــب دل ها ، در شکــــــل ها و رنگ های مشابهی متــجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوســـــت داشتن در هر روحی ، جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چــون روح ها بر خلاف غریــــــزه ها ، هر کدام رنگی و ارتفـــاعی و بعدی و طعمــی و عطـــری ویژه ی خویش دارد ، می توان گفت به شماره هر روحی ، دوست داشتن است .

عشق با شناسنـــامه بی ارتباط  نیســــت و گـــذر فصل ها و عبـــــور سال ها بر آن اثر می گذارد ، اما دوســـــت داشتن در ورای ســـن و زمان و مــــزاج ، زندگی مـــی کند و به آشیــــــانه ی بلندش ، روز و روزگــــار را ، دستی نیست . عشـــق در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد . چنان که شوپنهاور می گویـــــــد : « شما بیست سال به ســـن معشـوق تان بیفزایید ، آنگاه تاثیر مستقیم آن را بر روی احســـاس تان مطالعه کنید . » اما دوســـــت داشتن در روح غـــرق است و گیــج و جــــــذب های روح که زیبایــی های محســــوس را به گونــــــه ای دیگر مـــــــــی بیند . « عشــــــق » طوفانی ، متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .

عشق با دوری و نزدیکی در نوســـــــان است . اگر دوری به طول انجامد ، ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد ، به ابتــذال کشیده می شود ، و تنها با بیم و امید و این حالات ناآشناست و دنیایش دنیای دیگری است .

عشق جوششــــی یک جانــــبه است . به معشوق نمی اندیشــــد که کیست ؟ یــــــک« خودجــــوشی ذاتی » است ، و از این رو همـیشه اشتــــباه می کند و در انتخاب به سختـــــی می لغــــزد و یا همواره یک جانبه می ماند و گاه میان دو بیگـــانه ای ناهمــــانند ، عشقی جرقـــه می زند و چون در تاریــــکی است و یکدیگر را نمی بیند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنـــــــایی آن ، چهـــره ی یکدیگــر را می توانند ببیننـــــد و در اینــجا است که گاه پس از جرقه زدن عشــق ، عاشق و معشــوق در چهره ی هم می نگـــرند،احســـاس می کننــــد که هــــم را نمی شنـــــاسند و بیگانگی و ناآشنـــــــایی پس از عشق ( که درد کودکــــی نیست ) فراوان اســــت .اما دوست داشتن ، در روشنایی ریشه می بندد ودر زیر نور ، سبــــــــــز می شود و رشد می کند و ازاین رو است که همـــــواره پس از آشنـــایی ، پدیدمی آید ، و در حقیقـــت ، در آغـــاز ، دو روح ، خطوط آشنـــــایی را در سیما و نگاه یکدیگر میخواننـــــــد و پس از « آشنـــا شدن » است که « خودمانی » می شوند .

دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها ، احساس خودمانی بودن کنند و این حالــــت به قدری ظریــــف و فـرٌار است که به سادگـــــی از زیر دست احساس و فهـــم می گریزد و سپس طعــــــم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی ، از سخن و رفتــار و آهنگ کلام یکدیگر احســـــاس می شود و از این منزل است که ناگهان ، خـــــود به خــــــود ، دو همســـــفر به چشم می بینند که به پهـــــن دشت بیکــــــرانه ی مهربانی رسیـــــده اند و آسمــــــان صاف و بی لک دوســـــت داشتن بر بالای سرشــــــن خیـــمه گسترده است و افــــــــق های روشن و پاک و صمیــــــمی « ایمان » در برابرشان باز می شود ...

عشق جنــــون است و جــنــــون جز خرابـــــــی و پریشــانی « فهمــــیدن » و « اندیشـیدن » نیست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجـش ، از سرحد عمــل فراتر می رود ، وفهمیـدن و اندیشیــدن را نیز از زمین می کنـــد و با خود به قلـــــــه ی بلند اشراق می برد .

عشق ، زیبایــــــــی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن ، زیبایی هایی دلخواه را در « دوســــت » می بیند . عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوســــــــت داشتن یک صداقــت راستین و صمیمی ، بی انتـــــها و مطلق . عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن . عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن ، بنایی می دهد . عشــــــق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایـــدار و سرشــــار از اطمینان . عشق همواره با شــک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر .

عشق نیرویـــــــــی است در عاشــــــق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست ، که دوست را به دوست می برد . عشق ، تملک معشــــوق است و دوست داشتن قشنـــــــگیه  محو شدنه در دوست .

عشق ، معشوق را مجهــــول و گمنـــام می خواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلو ه ای  از خودخــواهی و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است ،و چون خود به بدی خود آگاه است ، آن را در دیگری که می بینـــد ، از او بیزار می شود و کینــــه بر می گیرد . اما دوســـــت داشتن دوست را محبــــوب و عزیز می خواهد و می خواهــــــد که همه ی دل ها آنچه را او دوست دارد ، دوســـــت داشته باشند . که دوست داشتن جلو ه ای از روح خدایی است و چون خود ، به قـــداست ماورای خود ، بینا است ، آن را در دیگری که می بـینــــد ، دیگری را نیز دوســـــت می دارد و با خود آشنا ، خویشاوند است .

در عشق ، رقیب منفور است برای این که حسد ، شاخصه ی عشـق است چه ، عشق ، معشوق را خویش می بینـــد و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگـــــــش نرباید و اگر ربود ، با هر دو دشمنـــی می ورزد . و معشوق نیز منفــــور می گردد . دوست داشتن ایمان است و ایمـــان ، یک روح مطلـق است ، یک ابدیــــت بی مرز است .از جنــس این عالم نیست . عشق ریسمان طبیعـــــت است و سرکشـــــان را به بند خویش می آورد تا آنچـــه را آنان ، به خود ، از طبیــــعت گرفتـــــه اند بدو باز پس دهنــــد و آنچه را مرگ می ستاید ، به حیلــــه ای عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است .

و دوست داشتن ، عشقـــــی است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود می آفریند ، خود بدان می رسد ، و خود آن را انتخاب می کند .

عشق اسارت در دام غریــزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق ماًمور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح .

عشق یک اغفـــال بزرگ و نیرومنـــد است تا انسان به زندگـــــی مشغول گردد و به روزمره گی طبیعت ، که سخت آن را دوست می دارد ، سرگرم شود و دوست داشتن ، زاده ی وحشت از غربت است و خود آگاهیه ترس آور آدمی ، در این بیگانه بازار زشت و بیهوده .

عشق لذت جستن و دوست داشتن پناه جستن .عشق غذاخوردن یک حریـــص گرسنه است و دوســت داشتن « یافتن هم زبانی در سرزمین بیگانه » است و ...

 

دوست داشــتن نیز نظــیر عبادت کردن ، همچنان که یک عمل است، یک نیرو نیز به شمار می آید ، شفــادهنده و خلاق است .(( زو ناگل ))


« از کتاب معجزه صمیمیت»



تبعیدشدگان




 

در بهت فراموشی ِ یك حادثه هستیم

در سردترین فصلِ تهی از تب رویا

بی واژه ترین شعرِ سكوت ِ نسروده

بی گام ترین تشنه برای لب دریا




در حادثه ای حدّ نگاهی نگرانیم

در فاصله ای دورتر از مرز رسیدن

در دام حضوری كه به معنای گریز است

درگیر غم پرنده بودن. . . نپریدن !




چشمان مرا فاجعه ای تلخ ربوده

تاوان سزاوار دلی مست تماشا

در سینه ی تو بغض غریبانه ی خواهش

تاوان نگاهی است در اندیشه ی حاشا




تو خالق تبعیدی و من وارث تردید

تو در تب تشویشی و من خسته ز دوری

من در پی ِ اعجاز دلی غمزده هستم

تو با همه ی عاشقی ات باز صبوری !





«نرگس عینی»