دوست
داشتـــن نم نم باران است ، که کم کم می آید و به درازا می بارد . چه زیباسـت اگر
همـواره اینگونه بباریم و ابر همیشه بهارآسمان محبت باشیم .« محمدجواد انتظاری »
همگان از
عشـــــق های تصنــعی و دروغین سخت متنفرند، مگر آنان که فضایل انسانی را ترک و به
خصایل حیوانی روی آورده اند . مرحوم دکتر علی شریعتـــی با توجه به بعضــــی
دیدگـــاه هایش ، در خصـــوص مسائل مختلف اجتمـــاعی ، با قلمی زیبـا ، عشــــق
های آلوده و تهــــی را ، بسیار مـــذمت کرده و تفاوت عشــــق های کاذب ( دروغین )
و حقیقی را در مقاله ای تحت عنوان : « دوست داشتن از عشق برتر است » ، آورده است:
...
دوست داشتن از عشـــــق برتر است. عشـق یک جوشــش کور است و پیوندی از
سرنابینـــــایی ، اما دوست داشتن پیونــــدی خودآگاه و از روی بصیــرت روشن و
زلال . عشق بیشتر از غریـــزه آب می خورد و هرچه از غـــریزه سرزند، بی ارزش است و
دوست داشتن از روح طلـــــوع می کند و تا هر جـــــا که یک روح ارتقـــــا دارد ،
دوست داشتن نیز همــگام با آن ، اوج می یابد .
عشق در
غالــب دل ها ، در شکــــــل ها و رنگ های مشابهی متــجلی می شود و دارای صفات و
حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوســـــت داشتن در هر روحی ، جلوه ای خاص خویش
دارد و از روح رنگ می گیرد و چــون روح ها بر خلاف غریــــــزه ها ، هر کدام رنگی
و ارتفـــاعی و بعدی و طعمــی و عطـــری ویژه ی خویش دارد ، می توان گفت به شماره
هر روحی ، دوست داشتن است .
عشق با
شناسنـــامه بی ارتباط نیســــت و گـــذر فصل ها و عبـــــور سال ها بر آن
اثر می گذارد ، اما دوســـــت داشتن در ورای ســـن و زمان و مــــزاج ، زندگی
مـــی کند و به آشیــــــانه ی بلندش ، روز و روزگــــار را ، دستی نیست . عشـــق
در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد . چنان که
شوپنهاور می گویـــــــد : « شما بیست سال به ســـن معشـوق تان بیفزایید ، آنگاه
تاثیر مستقیم آن را بر روی احســـاس تان مطالعه کنید . » اما دوســـــت داشتن در
روح غـــرق است و گیــج و جــــــذب های روح که زیبایــی های محســــوس را به
گونــــــه ای دیگر مـــــــــی بیند . « عشــــــق » طوفانی ، متلاطم و بوقلمون
صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت .
عشق با دوری
و نزدیکی در نوســـــــان است . اگر دوری به طول انجامد ، ضعیف می شود ، اگر تماس
دوام یابد ، به ابتــذال کشیده می شود ، و تنها با بیم و امید و این حالات
ناآشناست و دنیایش دنیای دیگری است .
عشق
جوششــــی یک جانــــبه است . به معشوق نمی اندیشــــد که کیست ؟ یــــــک«
خودجــــوشی ذاتی » است ، و از این رو همـیشه اشتــــباه می کند و در انتخاب به
سختـــــی می لغــــزد و یا همواره یک جانبه می ماند و گاه میان دو بیگـــانه ای
ناهمــــانند ، عشقی جرقـــه می زند و چون در تاریــــکی است و یکدیگر را نمی بیند
، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنـــــــایی آن ، چهـــره ی یکدیگــر
را می توانند ببیننـــــد و در اینــجا است که گاه پس از جرقه زدن عشــق ، عاشق و
معشــوق در چهره ی هم می نگـــرند،احســـاس می کننــــد که هــــم را نمی
شنـــــاسند و بیگانگی و ناآشنـــــــایی پس از عشق ( که درد کودکــــی نیست )
فراوان اســــت .اما دوست داشتن ، در روشنایی ریشه می بندد ودر زیر نور ، سبــــــــــز
می شود و رشد می کند و ازاین رو است که همـــــواره پس از آشنـــایی ، پدیدمی آید ، و
در حقیقـــت ، در آغـــاز ، دو روح ، خطوط آشنـــــایی را در سیما و نگاه یکدیگر
میخواننـــــــد و پس از « آشنـــا شدن » است که « خودمانی » می شوند .
دو روح ، نه
دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها ، احساس خودمانی بودن
کنند و این حالــــت به قدری ظریــــف و فـرٌار است که به سادگـــــی از زیر دست
احساس و فهـــم می گریزد و سپس طعــــــم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای
خویشاوندی ، از سخن و رفتــار و آهنگ کلام یکدیگر احســـــاس می شود و از این منزل
است که ناگهان ، خـــــود به خــــــود ، دو همســـــفر به چشم می بینند که به
پهـــــن دشت بیکــــــرانه ی مهربانی رسیـــــده اند و آسمــــــان صاف و بی لک دوســـــت
داشتن بر بالای سرشــــــن خیـــمه گسترده است و افــــــــق های روشن و پاک و
صمیــــــمی « ایمان » در برابرشان باز می شود ...
عشق جنــــون است و جــنــــون جز خرابـــــــی و پریشــانی
« فهمــــیدن » و « اندیشـیدن » نیست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجـش ، از
سرحد عمــل فراتر می رود ، وفهمیـدن و اندیشیــدن را نیز از زمین می کنـــد و
با خود به قلـــــــه ی بلند اشراق می برد .
عشق ، زیبایــــــــی های دلخواه را در معشوق می آفریند و
دوست داشتن ، زیبایی هایی دلخواه را در « دوســــت » می بیند . عشق یک فریب بزرگ و
قوی است و دوســــــــت داشتن یک صداقــت راستین و صمیمی ، بی انتـــــها و مطلق .
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن . عشق بینایی را می گیرد و
دوست داشتن ، بنایی می دهد . عشــــــق خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن
و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایـــدار و سرشــــار از اطمینان . عشق
همواره با شــک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر .
عشق نیرویـــــــــی است در عاشــــــق که او را به معشوق
می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست ، که دوست را به دوست می برد . عشق ،
تملک معشــــوق است و دوست داشتن قشنـــــــگیه محو شدنه در دوست .
عشق ، معشوق
را مجهــــول و گمنـــام می خواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلو ه
ای از خودخــواهی و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است ،و چون خود به بدی
خود آگاه است ، آن را در دیگری که می بینـــد ، از او بیزار می شود و کینــــه بر
می گیرد . اما دوســـــت داشتن دوست را محبــــوب و عزیز می خواهد و می
خواهــــــد که همه ی دل ها آنچه را او دوست دارد ، دوســـــت داشته باشند . که
دوست داشتن جلو ه ای از روح خدایی است و چون خود ، به قـــداست ماورای خود ، بینا
است ، آن را در دیگری که می بـینــــد ، دیگری را نیز دوســـــت می دارد و با خود
آشنا ، خویشاوند است .
در عشق ،
رقیب منفور است برای این که حسد ، شاخصه ی عشـق است چه ، عشق ، معشوق را خویش می
بینـــد و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگـــــــش نرباید و اگر ربود ، با
هر دو دشمنـــی می ورزد . و معشوق نیز منفــــور می گردد . دوست داشتن ایمان است و
ایمـــان ، یک روح مطلـق است ، یک ابدیــــت بی مرز است .از جنــس این عالم نیست .
عشق ریسمان طبیعـــــت است و سرکشـــــان را به بند خویش می آورد تا آنچـــه را
آنان ، به خود ، از طبیــــعت گرفتـــــه اند بدو باز پس دهنــــد و آنچه را مرگ
می ستاید ، به حیلــــه ای عشق ، بر جای نهند ، که عشق تاوان ده مرگ است .
و دوست داشتن
، عشقـــــی است که انسان ، دور از چشم طبیعت ، خود می آفریند ، خود بدان می رسد ،
و خود آن را انتخاب می کند .
عشق اسارت در
دام غریــزه است و دوست داشتن آزادی از جبر مزاج . عشق ماًمور تن است و دوست داشتن
پیغمبر روح .
عشق یک
اغفـــال بزرگ و نیرومنـــد است تا انسان به زندگـــــی مشغول گردد و به روزمره گی
طبیعت ، که سخت آن را دوست می دارد ، سرگرم شود و دوست داشتن ، زاده ی وحشت از
غربت است و خود آگاهیه ترس آور آدمی ، در این بیگانه بازار زشت و بیهوده .
عشق لذت جستن
و دوست داشتن پناه جستن .عشق غذاخوردن یک حریـــص گرسنه است و دوســت داشتن «
یافتن هم زبانی در سرزمین بیگانه » است و ...
دوست داشــتن
نیز نظــیر عبادت کردن ، همچنان که یک عمل است، یک نیرو نیز به شمار می آید ،
شفــادهنده و خلاق است .(( زو ناگل ))
« از کتاب معجزه صمیمیت»