لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است

چه گریزیست ز من ؟
چه شتابیست
به راه ؟
به چه
خواهی بردن
در شبی
اینهمه تاریک پناه ؟
مرمرین
پله آن غرفه عاج !
ای دریغا
که ز ما بس دور است
لحظه ها
را دریاب
چشم فردا
کور است .
نه چراغیست
در آن پایان
هر چه
از دور نمایانست .
شاید آن
نقطه نورانی
چشم گرگان
بیابانست .
می فرو
مانده به جام
سر به
جاده نهادن تا کی ؟
او در
اینجاست نهان
می درخشد
در می
گر بهم
آویزیم
ما دو
سرگشته تنها ، چون موج
به پناهی
که تو می جویی ، خواهیم رسید
اندر آن
لحظه جادویی اوج !
«فروغ فرخزاد»
+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:3 توسط لیلا
|
مرگ من روزی فرا خواهد رسید